تبليغاتX
***سلام عزيزان به كلبه تنهائي من خوش آمديد***
 
زندگي وعشق
زندگي وعشق

zendegiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii va eshghhhhhhhhhh

همه انسانها ميبايست کشف کنند که "عشق" نيز همانند جاذبه زمين واقعي است و اينکه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه و هر لحظه عاشق شدن ، خيالي شاعرانه نيست ! بلکه حالتي طبيعي است.

*************

زندگي با همه وسعت خويش مخمل ساکت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن نيست اظطراب و هوس و ديدن و ناديدن نيست زندگي کوشش و راهي شدن است زندگي جوشش و جاري شدن است ازتما شاگه آغاز حيات تا بدانجا که خدا مي داند

زندگي وعشق

شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم ! اما ، از ياد نبر ! بي بي باران ! در اين روزهاي ناشاد دوري و درد، هيچ شانه اي ، تكيه گاه رگبار گريه هاي من نبود ! هيچ شانه اي !؟

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

روزي عشقت رو دزديدم و براي اينكه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم كردم اما نمي دونستم كه يه روز براي اينكه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شكني

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

زندگي افتادن برگي است در کنار جويي که غرورش بارد شدن رهگذري ميشکند . زندگي رقص پرستو در آغوش هواست که نم نم باران به هياهوي غمي تبديل ميشود. زندگي مرگ گل سرخ در پاي مزار گل مريم است . زندگي هندسه ساده در جمع روح هاي مجازي است . زندگي تولد منهاي مرگ است . زندگي گل عاطفه منهاي جدايي است شايان شکيبايي

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط Ar@sh| |

به نام یزدان

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

به تمام دوستای گلم امیدوارم حال همگی خوب باشه ممنون که بهم سر میزنید.

شاید این آخرین آپم باشه واسه اینکه چند روز دیگه دانشگاهها باز میشن ودیگه وقتی برای الافی پیدا نمیشه با توجه به اینکه امسال سال آخرمه باید سخت درس بخونم .اگه تونستم باز دیدنتون میام .

دوستتون دارم

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط Ar@sh| |

سلام به تمام دوستان خوبم ، اميدوارم حالتون خوب باشه .دوستاي خوبم بايد

 يه مدتي از شما دور باشم مي خوام برم سفر احتمالاً تا 2 ماه ديگه نتونم

 بيام .خيلي دلم براتون تنگ ميشه اما بايد برم .اگه سعادت داشتم بازم به

ديدنتون ميام

*** فعلاً خدا نگهدار ***


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط Ar@sh| |

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط Ar@sh| |

بوی مشکی در جهان افکنده‌ای
مشک را در لامکان افکنده‌ای

صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکنده‌ای

از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکنده‌ای

از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکنده‌ای

تو نهادی قاعده عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکنده‌ای

صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکنده‌ای

با یقین پاکشان بسرشته‌ای
چونشان اندر گمان افکنده‌ای

چون به دست خویششان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکنده‌ای

هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکنده‌ای

پردلان را همچو دل بشکسته‌ای
بی دلان را در فغان افکنده‌ای

جان سلطان زادگان را بنده وار
پیش عقل پاسبان افکنده‌ایمولانا

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط Ar@sh| |
       تو را دوست می‌دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز تو دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

 



I love you for all the women I haven't known
I love you for all the times in wich I haven't lived
For the scent of the wide open spaces and the smell of hot bread
For the melting snow and for the first flowers
For the innocent animals wich haven't been frightened by man
I love you to love
I love you for all the women I don't love

Who reflects me if not you yourself-I see myself so little
Without you I see nothing but an empty space
Between those other times and today
There have been all those deaths that I have crossed on straw
I have not been able to break through the wall of my mirror
I've had to learn life word by word
How one forgets

I love you for all the wisdom, which is not mine
For health
I love you against everything wich is only illusion
For that immortal heart over wich I have no power
You think that you are doubt but you're just reason
You are the powerful sun that rushes to my head
When I am sure of myself

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط Ar@sh| |

سلام ؛ دوستان خوبم اميدوارم همتون خوب باشيد واز تعطيلات نهايت حال كردن و ببريد.

ممنون كه از وقت عزيزتون ميزنيدو به كلبه حقيرانه من سر ميزنيد .

روزگار اما وفا با ما نداشت!
طاقت خوشبختی ما را نداشت !
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت!
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت!
آخر این قصه هجران بودو بس!
حسرت و رنج فراوان بودو بس !
یار ما را از جدایی غم نبود!
در سرش مجنون عاشق کم نبود !
بر سر پیمان خود محکم نبود!
سهم من از عشق جز ماتم نبود!
با من دیوانه پیمان ساده بست!
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست!
بی خبر پیمان یاری را گسست!
این خبر ناگه پشتم را شکست!
آن کبوتر عاقبت از بند رست!
رفت و با دلدار دیگر عهد بست!
از غمش با دودو دم همدم شدم!
باده نوش غصه او من شدم!
مست و مخمور و خراب از غم شدم!
ذره ، ذره آب گشتم ! کم شدم!
عشق من از من گذشتی خوش گذر!
بعد از این حتی تو اسمم را نبر!
آخر این یکبار از من بشنو پند!
بر منو بر روزگارم دل نبند!
گرچه آب رفته باز آید به رود!
ماهی بیچاره اما مرده بود!
بعد از این هم آشیانت هر که هست!
باش با او ، یاد تو ما را بس است........!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط Ar@sh| |

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:27 قبل از ظهر توسط Ar@sh| |

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط Ar@sh| |

با تو چه زندگي‌هايي كه تو روياهام نداشتم

 

تك و تنها بودم اما تو رو تنها نمي‌ذاشتم

 

حتي من به آرزوهات ، تو رو آخر مي‌رسوندم

 

مي‌رسيدي تو ، من اما ... آرزو به دل مي‌موندم

هي مي‌خواستم كه بگم ، كه بدوني حالمو

 

اما ترس و دلهره ، خط ميزد خيالمو

توي گفتن و نگفتن ، از چه روزهايي گذشتم

 

اينقدر رفتم و رفتم ، اينقدر رفتم و رفتم كه هنوزم برنگشتم

 

هرچي شعر عاشقونه‌ست ، من براي تو نوشتم

 

تو جهنم سوختم اما مي‌نوشتم تو بهشتم

 

اگه عاشقونه گفتم ، عشق تو باعثـشه

 

اگه مُردم تو بدون چه كسي وارثـشه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط Ar@sh| |